1520
بسوى دل نظرى كن كه حال او عجيبست * ز حال طرفهء دل طرفه حال خود را بين
به گاه جلوهگرى حسن كامل خود را * بگو در آينهء دل كمال خود را بين
به فقر و فاقهء و ذل و تواضعش بنگر * غنا و عزت و جاه و جلال خود را بين
به مغربى نظرى كن ز راه لطف و كرم * نيازمند كمال وصال خود را بين
156
هيچ كس به خويشتن ره نبرد بسوى او * بلك بهپاى او رود هر كه رود بكوى او
1525
پرتو مهر روى او تا نشود دليل جان * جان نكند عزيمتى ديدن مهر روى او
دل كششى نمىكند هيچ بسوى او مرا * تا كششى نمىرسد سوى دلم ز سوى او
تا كه شنيدهام كه او دارد آرزوى من * مىنرود ز خاطرم يكنفس آرزوى او
چون ز زبان ماست او هر نفسى به گفتوگو * پس همه گفت و گوى ما باشد گفت و گوى او
تا كه از او نشد طلب « 1 » طالب او كسى نشد * اين همه جستجوى ما هست ز جستجوى او
1530
هست دل همه جهان بر سر زلف او نهان * هر كه دلى طلب كند گو بطلب ز موى او
هامش
( 1 ) - ملك - نهد