گفتمش از كفر و دين انديشه دارم گفت رو * در جهان ما مدار انديشهء از كفر و دين
1510
گفتمش گوئى كه آدم جمع كل عالم است * گفت جمع عالم است و جمع رب العالمين
گفتمش كان نقش گويى بر مثال نقش تو است * گفت ظاهر شو به نقش خويشتن نقش آفرين
گفتمش با تو حديثى گفت خواهم بىگمان * گفت هر چ آن بىگمان گوئى بود بىشك يقين
گفتمش هم من تو و هم جمله تو خنديد و گفت * بر تويى كو من بود بادا هزاران آفرين
گفتمش كز آفتاب مغربى جويم نشان * گفت كز وى سايهء باقى است در روى زمين
155
1515
بيا ز چهرهء خوبان جمال خود را بين * ز خط و خال بتان خط و خال خود را بين
ز شكل و هيئت و رخسار و ابروى خوبان * ببدر خويش نظر كن هلال خود را بين
بيا به عزم تماشا به كائنات نگر * ظهور صورت علم و خيال خود را بين
دلم كه هست ترا آينه درو بنگر * اگر چه مثل ندارى مثال خود را بين
ز اعتدال قد سرو هر پرىرويى * به قد خويش بگو كه اعتدال خود را بين