تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
چون يقين آمد رها كن قصه شك و گمان * چون عيان بنمود رخ ديگر ز برهان دم مزن
قصه كوران به پيش مردم بينا مگوى * پيش ازين در پيش بينايان ز كوران دم مزن
1455
علم بىدينان رها كن جهل را حكمت مخوان * از خيالات و ظنون اهل يونان دم مزن
آب حيوان را گر انسانى به حيوان كن رها * پيش درياى حيات از عين حيوان دم مزن
وصل هجران نيست الا وصف خاص عاشقان * مغربى گر عارفى از وصل و هجران دم مزن

150

پيش قد و رويش از سرو گلستان دم مزن * وز تماشاى بهار و باغ و بستان دم مزن
گر به زلفش بگذرى وقت سحر بادا مباد * كز تو گردد خاطر زلفش پريشان دم مزن
1460
چون دل ديوانه در زنجير زلف دلبرست * حلقه زنجير آن مجنون مجنبان دم مزن
اى دل سرگشته و حيران بر زلف و رخش * همچنان مىباش سرگردان و حيران دم مزن
با لب ميگون و روى خوب و زلف دلكشش * از سراب و شاهد شمع و شبستان دم مزن
جان ندارد قيمتى بسيار از جان وامگو * گرچه جان درباختى در راه جانان دم مزن