تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
1425
ز قطره‌اى نشود بحر بىكران كم‌وبيش * ز ذره‌اى نپذيرد كمال خود نقصان
اگر به غير تو كردم نگاه در همه عمر * بيا و جرم و غرامت ز ديده‌ام بستان
چگونه غير تو بيند كسى كه غير تو نيست * بدين سبب كه توئى عين « 1 » ديده اعيان
بيا و جلوه‌گرى جمال يار نگر * ز قد و قامت اين و ز چشم و ابروى آن
كجاست ديده كه خورشيد روى او بيند * ز روى روشن ذرات كائنات عيان
هزار عشوه و دستان و كبر و ناز كند * بدان سبب كه ربايد ز مغربى دل و جان

147

1430
اى تو مخفى در ظهور خويشتن * اى رخت پنهان بنور خويشتن
با دو عالم بىدو عالم دايما * عشق بارى در حضور خويشتن
در حضور « 2 » هر دو عالم بر دوام * زو همىخواهد ظهور خويشتن
مدتى با كس نمىكرد التفات * حسن رويت از غرور خويشتن
باز چندى در تماشاگاه ذات * جنت خود بود و حور خويشتن
1435
در تماشاى بهشت ذات خود * بود حوراى و قصور خويشتن
خود به خود داود خود بد تا ز خود * بشنود هر دم زبور خويشتن
تا كند بر خود تجلى هم ز خود * موسى و خود بود و طور خويشتن
چون شعورى يافت از غايات كون * گشت عاشق از شعور خويشتن
ديد در خود بحرهاى بىكران * حيرت آورد از بحور خويشتن
هامش
( 1 ) - ملك جمله ( 2 ) - لندن ور به صورت