هر زمان آيد به شهرستان دل از راه حق * با متاع بىنهايت صد هزاران كاروان
چونك شهرستان دل معمور شد در هر نفس * كاروانها گردد از حق سوى شهرستان روان
1415
دل نبرده هيچ رنجى بر سر گنجى رسيد * آمدش ناگه بدست از غيب گنجى بىكران « 1 »
در شب تاريك من روزى پديد آمد ز دل * آفتابى ز آسمان جان برآمد ناگهان
آفتابى بر زمين دل فرود آمد ز چرخ * تا زمين را بگذرانيد از هزاران آسمان
تا تجلى كرد مهر مشرقى بر مغربى * مغربى را جمله ذرات عالم شد عيان
146
1420
ز چشم من چو توئى بر جمال خود نگران * چرا جمال تو از خود همىشود « 2 » پنهان
چو حسن روى ترا كس نديد جز چشمت * پس از چه روى من خسته گشتهام حيران
اگر نه در خم چوگان زلف اوست دلم * بگوى تا « 3 » كه چرا شد چو گوى سرگردان
مپوش روى ز چشمم مشو نهان از من * نمىسزد كه نهان گردد از گدا سلطان
چه قوت و قدر بود ذره را بر خورشيد * چه وسع و گنج بود قطره را بر عمان
هامش
( 1 ) - ملك رايگان
( 2 ) - ملك - همه
( 3 ) - بگو مگو كه چرا شد