تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
جمله كارستان خود در خود بديد * در عجب ماند از امور خويشتن
1440
زان سبب در وى سرورى شد پديد * منبسط گشت از سرور خويشتن
عزم صحرا كرد ناگه زان سرور * آن سليمان با طيور خويشتن
بر سر ره بىخبر افتاده ديد * مغربى را در عبور خويشتن

148

قطره‌اى از قعر دريا دم مزن * ذره‌اى از مهر و الا دم مزن
مرد امروزى هم از امروز گوى * از پرى و دى و فردا دم مزن
چون نمىدانى زمين را ز آسمان * پيش ازين از زير و بالا دم مزن
1445
چون اصول و طبع موسيقيت نيست * از تناترنا « 1 » و تانا دم مزن
درگذر از نفى و اثبات اى پسر * هيچ از الا و از لا دم مزن
گر بگويندت كه كن جان را فدا * رو فدا كن جان خود را دم مزن
تا نمىدانى من و ما را كه كيست * باش خاموش از من و ما دم مزن
همچو آدم علم اسما را ز حق * تا نگيرى هيچ از اسما دم مزن
آنك عين جمله اشياء گشته است * مغربى را گفت از اشيا دم مزن

149

1450
اى دل اينجا كوى جانان است از جان دم مزن * از دل و جان و جهان در پيش جانان دم مزن
گر تو مرد درد اويى هيچ از درمان مگو * درد او را به ز درمان دان ز دريا دم مزن
كفر و ايمان را باهل كفر و ايمان كن رها * باش مستغرق در و از كفر و ايمان دم مزن
لب بدور از گفت‌وگو چون وقت گفت و گوى نيست * جاى حيرانى است در وى باش حيران دم مزن
هامش
( 1 ) - سپه - از تناثرنا تنانا