بيا بديده تحقيق درنگر بشناس * كه كيست آنك بر خلق نام اوست جهان
هر آنك توسن نفس عنان كشش راهست * يقين بدان به حقيقت كه رام اوست جهان
جهان غلام كسى شد كه او غلام وى است * از آن سبب كه غلام غلام اوست جهان
1400
چه كامرانى و عيشى كه مغربى دارد * كه مدتى است كه دايم به كام اوست جهان
144
دلى دارم كه باشد جاى جانان * مدام آن دل بود ماواى جانان
دلى دارم چو آيينه كه دايم * درو بينم رخ زيباى جانان
سويدا نيست آن دل را كه يك دم * نباشد خالى از سوداى جانان
دلم را نيست پرواى دل و جان * كه ناپرواست از پرواى جانان
1405
بسان كشتى اندر انقلابست * مدام از جنبش درياى جانان
درونى دارم از غوغاى عالم * شده خالى پر از غوغاى جانان
سرى دارم كه دارد سرفرازى * ز سر انداختن در پاى جانان
دماغ جان همىدارد معطر * نسيم زلف مشكآساى جانان
روان مغربى پرشور دارد * لب شيرين شكرخاى جانان
145
1410
گنجهاى بىنهايت يافتم در گنج جان * گنج جان را بين كه چون شد كان « 1 » گنج بىكران
جان من از عالم نام و نشان آمد برون * بىنشان شد تا درآمد در جهان بىنشان
تا كه آمد در خرابآباد دل گنجى پديد * تا خرابآباد دل شد سر بسر معمور از آن
هامش
( 1 ) - ملك - جاى