چون لباس جان و تن در خود كشد * پر ز خود بيند هزاران انجمن
لشكر خود را چو بر صحرا كشد * پر شود عالم ز آشوب و ختن
1380
شور و غوغائى برآيد از جهان * چون سياه حسنش آرد تا ختن
در شب تيره برآرد آفتاب * روى او از زير زلف پرشكن
زلف درويش شور و آشوب افكند * در خطا و چين و بلغار و ختن
مطهر خورشيد حسن او شود * كودك و پير و جوان و مرد و زن
تا بهر گوشى « 1 » حديث خويش را * بشنود گويا شود در هر دهن
1385
تا كند بر خود تجلى هم ز خود * موسى خود بود و طور خويشتن
عشق چون بيند جمال خويش را * در لباس و در نقاب ما و من
غيرت آرد حسن را گويد كه زود * جامه اغيار بركن از بدن
حسن خود را از لباس آرد برون * باز در ذات خودش سازد وطن
كثرت كونين را در خود كشد * بحر وحدت چونك گردد موج زن
1390
كس نماند غير ذات مغربى * نى زمين ماند در آن دم نى ز من
143
چه ساقى است كه مست مدام اوست جهان * چه بادهايست ندانم كه جام اوست جهان
چه ماهى است كه در شست كائنات افتاد * چه دانهاى و چه مرغى كه دام اوست جهان
دلم رسيد به روزى كه روزها و شب اوست * بديد « 2 » چهره صبحى كه شام اوست جهان
1395
ظهور دوست بعالم تمام اوفتاده است * براى آنك ظلال و ظلام اوست جهان
نظر ز سايه عالم بدوز و پس بنگر * بنور آنك « 3 » ظلال ظلام اوست جهان
هامش
( 1 ) - ملك گويى
( 2 ) - ملك نديد
( 3 ) - او كه سپه