تا ما به خوديم در حجابيم * از خويش بسى حجاب داريم
به زان نبود كه خويشتن را * يكسر به نگار واگذاريم
در هستى دوست نيست گرديم * وز هستى خويش ياد ناريم
1360
چون خامه اگر ز سر برآئيم * سر از خط دوست بر نداريم
اى ساقى از آن مى كه باقيست * در ده قدحى كه در خماريم
تا مست فرورويم در خود * وز جيب عدم « 1 » سرى برآريم
در مهر رسيم مغربىوار * اى دوست دمى كه ذرهواريم
141
كو جذبهاى كه باز ستاند مرا ز من * كو جرعهاى كه تا كندم فارغ از زمن
1365
كو بادهاى كه تا بخورم بىخبر شوم * از خويشتن كه سخت ملولم ز خويشتن
كو آن عزيز مصر ملاحت كه تا دهد * يكدم خلاص يوسف جان را ز حبس تن
كو ساقى مؤيد باقى كه در ازل * بودى مدام نقل و مىام زان لب و دهن
در حالت چنين كه منم دردمند عشق * درمان درد من نبود غير درد « 2 » دن
اى ساقى اى كه مستى ارباب دل ز تست * از روى مرحمت نظرى بر دلم فكن
1370
چشمت به يك كرشمه تواند خلاص داد * چون من هزار خسته درون را از اين فتن
مشكن دل شكسته ما را تو بيش ازين * كو خود شكسته است از آن زلف پرشكن
در حلق جان مغربى انداز زلف را * او را بدست خويش برآر از چه بدن « 2 »
142
آن بت عيار من بىما و من * عشق بازد دائما با خويشتن
خودپرستى پيشه دارد روز و شب * هست خود را گه صنم گاهى شمن
1375
جملگى ذات او باشد زبان * چون به وصف خود در آيد در سخن
يوسف حسنش چو آيد در لباس * گردد او را هر دو عالم پيرهن
سر ز جيب هر دو عالم برزند * در خود آرايد لباس جان و تن
هامش
( 1 ) - سپه اگر من
( 2 ) - ملك و سپه من و دن به معنى خم بزرگ