تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
از باد صبا بوى خوشت دوش شنيديم * با باد صبا قافلهء بوى تو ديديم
روى همه خوبان جهان را به تماشا * ديديم ولى آينه روى تو ديديم
1345
در ديده شهلاى بتان همه عالم * كرديم نظر نرگس جادوى تو ديديم
تا « 1 » مهر رخت بر همه ذرات بتابيد * ذرات جهان را به تك و پوى تو ديديم
در ظاهر و باطن بمجاز و به حقيقت * خلق دو جهان را همه رو سوى تو ديديم
هر عاشق ديوانه كه در جمله گيتى است * بر پاى دلش سلسله موى تو ديديم
سر حلقه رندان خرابات مغان را * دل درشكن حلقه گيسوى تو ديديم
1350
از مغربى احوال مپرسيد كه او را * سودا زده طره هندوى تو ديديم

140

ما مست و خراب چشم ياريم * آشفته زلف آن نگاريم
از روى نگار همچو مويش * سودازدگان بىقراريم
چون چشم خوشش مدام مستيم * مانند لبش شراب‌خواريم
گرد سر كوى آن پرىروى * پيوسته چو چرخ در مداريم
1355
سرگشته او بسان چرخيم * آشفته او ، چو روزگاريم
ما دست ز كار و بار شستيم * با عشق ، چه « 2 » مرد كار و باريم
هامش
( 1 ) - چون سپه ( 2 ) - ملك چو