ما مست و خرابيم و طلبكار شرابيم * با آنكه چو ما مست و خرابست خوش استيم
زين پس مطلب هيچ ز ما دانش و فرهنگ * اى عاقل هشيار كه ما عاشق و مستيم
المنة لله كه از آن نفسپرستى * رستيم به كلى و كنون باده پرستيم
1330
تا مغربى از مجلس ما رخت بدر برد * او بود حجاب ره ما رفت و برستيم
138
ما از ازل مقامر و خمار آمديم * دردىكشان ميكده يار آمديم
خورشيد باده بر سر ذرات ما بتافت * ما از فروغ باده « 1 » پديدار آمديم
در خلوت عدم مى هستى ز جام دوست * كرديم نوش و مست به بازار آمديم
زنار زلف ساقى باقى چو شد عيان * هر يك كمر ببسته بزنار آمديم
ناگاه حلقه زد سر زلفش بگرد ما * ما در ميان حلقه گرفتار آمديم
1335
از بهر خاطر دل مختار مصطفاست * روزى دو سه كه عاقل و هشيار آمديم
كارى به غير عشق نداريم در جهان * عشق است كار ما و بدين كار آمديم
بوديم يك وجود و ليكن گه ظهور * بسيار از مظاهر بسيار آمديم
از يار مغربى سخنى در ازل شنيد * ما جمله زان حديث به گفتار آمديم
139
1340
هر سو كه دويديم همه روى « 2 » تو ديدم * هرجا كه رسيديم سر كوى تو ديديم
هر قبله كه بگزيد دل از بهر عبادت * آن قبله دل را خم ابروى تو ديديم
هر سرو روان را كه در اين گلشن دهرست * بر رسته بستان و لب جوى تو ديديم
هامش
( 1 ) - سپه ذره
( 2 ) - در سپه سوى