هم نقطه كه اصل وجود دواير است * هم گرد نقطه داير دوار بودهايم
بىما و بىشما ز كجا و كدام و كى * بىچند و چون و اندك و بسيار بودهايم
با مغربى مغارب اسرار گشتهايم * بىمغربى مشارق انوار بودهايم
135
ما جام جهاننماى ذاتيم * ما مظهر جمله صفاتيم
1300
ما نسخه نامه الهيم * ما گنج طلسم كايناتيم
هم صورت واجبالوجوديم * هم معنى و جان ممكناتيم
هر چند كه مجمل دو كونيم * تفصيل جميع مجملاتيم
برتر ز مكان و در مكانيم « 1 » * بيرون جهلت و در جهاتيم
ما حاوى جمله علوميم * كشاف جميع مشكلاتيم
1305
بيمار ضعيف را شفائيم * محبوس نحيف را نجاتيم
گو مرده بيا كه روح بخشيم * گو تشنه در آگه ما فراتيم
اى درد كشيده دوا جوى * از ما بگذر كه ما دوائيم
چون قطب ز جاى خود نجنبيم * چون چرخ اگر چه بىثباتيم
هم مغربىايم و مشرق و شمس * هم ظلمت و چشمه حياتيم
136
1310
تا مهر تو ديديم ز ذرات گذشتيم * از جمله صفات از پى آن ذات گذشتيم
چون جمله جهان مظهر آيات وجودند * اندر طلب از مظهر « 2 » آيات گذشتيم
با ما سخن از كشف و كرامات مگوئيد * چون ما ز سر كشف و كرامات گذشتيم
بسيار ز احوال و مقامات ملافيد * با ما كه ز احوال و مقامات گذشتيم
هامش
( 1 ) - ملك - بيرون ز جهان و در جهانيم
( 2 ) - سپه واو دارد