خستگان را نوش دارو مىدهم * بستگان را درگشايى مىكنم
لا تظن انى فقير مفلس * چون به گنجت رهنمايى مىكنم
1245
مغربى مرده افسرده را * روحبخشى جان فزايى مىكنم
دارم از وجهى به عالم اتصال * گرچه از عالم جدائى مىكنم
زان پس از بيگانگى با كائنات * گاهگاهى آشنائى مىكنم
129
منم كه روى ترا بىنقاب مىبينم * منم كه بىشب و روز آفتاب مىبينم
توئى كه پرده رخسار خود برافكندى * كه تا جمال ترا بىحجاب مىبينم
عجب عجب كه به بيدارى اين توان ديدن * مگر - مگر كه من اين را بخواب مىبينم
منم كه بر سر درياى بىنهايت تو * مثال هر دو جهان چون حباب مىبينم
1250
خيال جمله جهان را بنور چشم يقين * به جنب بحر حقيقت سراب مىبينم
ندانم از چه سبب تشنهام چو من خود را * بذات و نعت و صفت عين آب مىبينم
اگر شوند ز من مست عالمى چه عجب * از آنك من همه خود را شراب مىبينم
مرا به هيچ كتابى مكن حواله اگر * كه من حقيقت خود را كتاب مىبينم
چه باده خورد دل مغربى كه من او را * بسان نرگس مستت خراب مىبينم
130
1255
صنما هر نفسى بر گذرت مىبينم * بر دل و ديده جان جلوهگرت مىبينم
گرچه صد بار كنى جلوه مرا هر نفسى * ليك هر لحظه به حسن دگرت مىبينم
گرچه از منزل خود هيچ برون مىنايى * ليك پيوسته چه مه در سفرت مىبينم
بر سپهر دل و بر چرخ روان تابنده * گاه چون شمس و گهى چون قمرت مىبينم
1260
دايم از غايت پيدايى خود پنهانى * گرچه تابندهتر از ماه و خورت مىبينم