تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥

126

دلبرى دارم كه در فرمان او باشد دلم * همچو گويى در خم چوگان او باشد دلم
1220
هر زمان هرجا كه مىخواهد دلم را مىبرد * زان سبب پيوسته سرگردان او باشد دلم
هيچ با خود مىنيايد تا به كى گويى چنين * واله و آشفته و حيران او باشد دلم
عرصه عالم چو تنگ آيد گه جولان او * لاجرم ميدانگه جولان او باشد دلم
دل بهر نقشى كه او خواهد برآيد هر زمان * كان درو چون « 1 » گوهر و مرجان او باشد دلم
لؤلؤ مرجان او خواهى ز بحر دل طلب * زانك بحر لؤلؤ مرجان او باشد دلم
1225
بهر مهمانى دل خوان تجلى مىنهد * هر زمان از بهر آن مهمان او باشد دلم
چونك گردد موج زن درياى بىپايان او * ساحل درياى بىپايان او باشد دلم
مغربى از موج و ساحل پيش ازين چيزى مگو * زانك دايم قلزم و عمان او باشد دلم

127

گه از روى تو مجموعم گه از زلفت پريشانم * كزين در ظلمت كفرم وز آن در نور ايمانم
هامش
( 1 ) - گاه درو گوهر گاه كان او باشد دلم سپه