تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
تيم يك لحظه از سوداى زلف و خال تو خالى * گهى سرگشته اينم گهى آشفته آنم
1230
حديث كفر و دين پيشم مگو زيرا من مسكين * بجز رويش نمىبينم بجز مويش نمىدانم
ز شوق موى او باشد اگر زنار در بندم * به ياد روى او باشد اگر قبله بگردانم
تويى مطلوب و مقصودم تويى معبود و مسجودم * اگر در مسجد اقصى و گر در دير رهبانم
ادب از من چه مىجوئى چو مىبينى كه مدهوشم « 1 » * طريق از من چه مىپرسى چو مىدانى « 2 » كه حيرانم
الا اى ساقى باقى بياور باده‌اى در ده * كه من از خويش بيزارم دمى از خويش برهانم
1235
من آن طاقت كجا دارم كه پيمان را نگه دارم * بيا اى ساقى و بشكن به يك پيمانه پيمانم
تو مهرى مغربى سايه چنان از تو « 3 » پديد آيد * كه تا هم گم شود در تو بتاب اى مهر تابانم

128

بر دو عالم پادشاهى مىكنم * گرچه از ايزد گدايى مىكنم
بنده حقم خداوند جهان * بر جهان زو كدخدايى مىكنم
مرسما را چون زمينى كرده‌ام * بر زمين اكنون سمايى مىكنم
1240
هر دو عالم را ز پس بگذاشتم * تا كه اكنون پيشوايى مىكنم
هامش
( 1 ) - بىهوشم سپه ( 2 ) - سپه مىدانم ( 3 ) - ملك چنانك از تو