تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
چون ترا هر نفسى جلوه به روى « 1 » دگرست * هر نفس زان نگران بر تو به چشم دگرم
تويى از منظر چشمم نگران بر رخ خويش * كه تويى مردمك ديده و نور بصرم
هر كه بىرسم و اثر گشت به كويش « 2 » پى برد * من بىرسم و اثر ناشده پى مىنبرم
1205
تا ز من هست اثر از تو نيايم اثرى * كاشكى در دو جهان هيچ نبودى اثرم
نتوانم به سر كوى تو كردن پرواز * تا ز اقبال تو حاصل نبود بال‌وپرم
بوى جانبخش تو همراه نسيم سحرت * زان سبب مرده انفاس نسيم سحرم
يار هنگام سحر بر دل من كرد گذر * گفت چون « 3 » جلوه‌كنان بر دل تو مىگذرم
مغربى آينه دل ز غبار دو جهان * پاك بزداى كه پيوسته درو مىنگرم

125

1210
گه چو چنگم بزن و گاه چونى بنوازم * كه ز هر ساز كه سازى تو مرا مىسازم
چون نيم تا تو دمى در من بىجان ندمى * مىنيايد به طرب هيچ‌كس از آوازم
كبر و نازى كه كنى بر من از آن مفتخرم * در ميان همه عشاق بدان مىنازم
عاشقى به ز منت كو كه بوى پردازى * دلبرى به ز توام كو كه به وى « 4 » پردازم
حسن مجموع بتان در نظرم مىآيد * چون نظر بر رخ زيباى تو مىاندازم
1215
چونك هر لحظه ز تو حسن دگر مىبينم * با تو هر لحظه از آن عشق دگر مىبازم
شاه‌باز تو بدم دست تو پروازم داد * باز بر دست تو آيم چو دهى پروازم
بلبل روضه و بستان و گلستان توام * هم به گلزار تو آيم چو دهى پروازم
مغربى نقطه آخر چو به اول پيوست * ديدم انجام من آنجاست كه بود آغازم
هامش
( 1 ) - در لندن برون و در سپه حسن ( 2 ) - كويت سپه ( 3 ) - كه سپه ( 4 ) - سپه به دو