تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
از آن ساعت كه ديدم تاب مويش « 1 » * چو مويش روز و شب در پيچ‌وتابم
1185
گهى « 2 » از ناله‌ام چون چرخ دولاب * گه از سرگشتگى چون آسيابم
بجاى اشك خون مىبارم از چشم * نماند اندر جگر چون هيچ آبم
مرا عشقت چنان گم كرده از من * كه من خود را اگر جويم نيابم
مرا عشق تو فانى كرد از من * چو ديد از خود به‌غايت در عذابم
1190
چنان باقى شدم اكنون به عشقت * كه بىعشق تو چيزى در نيابم
كنون از مغربى رستم به كلى * كه از مشرق برآمد آفتابم

123

يار تا من هستم از خود باخبر نگذاردم * تا ز من باقى بود رسم و اثر نگذاردم
تا ز من ما و منى را باز نستاند بكل * تا نسازد او ز من چيزى دگر نگذاردم
با وجود آنك گشتم در رهش از خويشتن * چون زمين و آسمان زير و زبر نگذاردم
1195
من به خود محجوبم از وى دارم اميدى كه او * در حجاب از خويشتن زين بيشتر نگذاردم
گرچه من اندر هوايش بال‌وپر انداختم * ليكن اميد منست كو بىبال و پر نگذاردم
در گه گفتار و ديدارش يقين دانم كه او * يك زمان بىشمع و يك دم بىبصر نگذاردم
مردم چشمم از آنم نام انسان كرده است * چونك من انسان عينم از نظر نگذاردم
من گداى او از آن گشتم بسان مغربى * كو دگر همچون گدايان دربه‌در نگذاردم
1200
آتش عشق است كه اندر رشته جانم فتاد * تا نسوزاند چو شمعم سر بسر نگذاردم

124

ديدهء وام كنم از تو به رويت نگرم * ز انك شايسته ديدار تو نبود نظرم
هامش
( 1 ) - ملك و سپه رويش ( 2 ) - سپه در