تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
و لو جلوت على القلب ما جلوت عليه * لاجل قربته بل لانه مجلاك
مرا كه نسخه مجموع كائنات توام * روا مدار به خوارى فكنده بر سر خاك
1150
بساحل ارچه فكندى ببحر بازآيم * كه موج بحر مخيط توام نيم‌خاشاك
ظهور تو به من است و وجود من از تو * و لست تظهر لولاى لم اكن لولاك
تو آفتاب منيرى و مغربى سايه * ز آفتاب بود سايه را وجود و هلاك

119

بر دل ريشم لبت دارد بسى حق نمك * گر بپرسى ز اشك خونينم بگويد يك‌به‌يك
مردم چشم جهانى در جهانى مردمى * اى تو چشم جان مردم را بجاى مردمك
1155
اى دل از خواهى كه بينى خضر را خطش ببين * آب حيوان را اگر بايد لب لعلش بمك
تا بود گلگون رخ زردم بسان روى يار * بر رخم اى اشك خونين گر نمىبارى بچك
روى بنما تا كه من از پيش برخيزم به گل * زانك در پيش يقين هرگز نماند هيچ شك
با دل پرغش و غل نتوان بر دلدار شد * زانك قلب ناسره رسوا شود پيش محك
برقع « 1 » از مه برفكن بنماى روى خويش را * تا كه گردد ذره‌سان در پيش مهر او فلك
1160
اى دل ار بينى رخش را در دمت گردد عيان * كز جهان آدم چرا گرديد مسجود ملك
حرف زايد مغربى آمد برين لوح وجود * حرف زايد را ز لوح اى دوست بايد كرد حك

120

زهى ساكن شده در خانه دل * گرفته سر بسر كاشانهء دل
تو آن گنجى كه از چشم دو عالم * شدى مستور در ويرانهء دل
دلم بىتو ندارد زندگانى * كه هم جانى و هم جانانهء دل
هامش
( 1 ) - در نسخه سپه چنين استبرقع از رخ برفكن بناى مهر روى را * تا كه گردد ذروسان در پيش او مهر فلك