تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
1130
تو عين نور بسيطى و موج بحر محيط * چنان مكن كه شوى ظلمت و خس و خاشاك
اگر چو مغربى آيى ز كائنات آزاد * به يك‌قدم بتوانى شد از سمك به سماك

117

نظرت فى رمقى نظرة فصار فداك * وصلتنى بوجودى وجدت ذاءك ذاك
نظرت فيك شهود او ما شهدت سواى * نظرت فى وجود و ما وجدت سواك
اذا جلوت عليا محبته و رضى * وجدت عينك فينا فاننا مجلاك
1135
ترا هرآينه چون رخ تمام ننمايد * يكى هرآينه بايد تمام وصافى و باك
منم كه آئينه دارم ازو دو كون تمام * تويى كه كردهء خود را به دو تمام ادراك
مرا كه جلوه‌گه روى جان‌فزاى توام * بدست خويش جلى ده برآر از گل و خاك
كسى كه بود بوصل تو دائما خرم * روا مدار كه باشد ز هجر تو غمناك
مرا نياز چو پرورده مكش بىناز * كه از براى نجاتم نه از براى هلاك
1140
مرا كه نور توام كى ز نار انديشم * ز نار هر كه بترسد بود خس و خاشاك
ز دشمن است « 1 » همه باك مغربى ورنه * همه جهان چو بود دوست پس ز دوست چه باك

118

بيا كه كرده‌ام از نقش غير آينه پاك * كه تا تو چهره خود را به دو كنى ادراك
اگر نظر نكنى سوى من به آينه كن * تو خود به مثل منى كى نظر كنى خاشاك
اگر چه آئينه روى جان‌فزاى تواند * همه عقول و نفوس و عناصر و افلاك
1145
ولى ترا ننمايد به تو چنانك تويى * مگر دل من مسكين بيدل و غمناك
تمام چهره خود را به دو توانى ديد * كه هست مظهر تام و لطيف و صافى و پاك
چرا گذر نكنى بر دلى كه از پاكى * اذا مررت به ما وجدت فيه سواك
هامش
( 1 ) - سپه - دشمنت