آورد در وجود براى سجود خود * آن نقش را كه داشت بتم در خيال خويش
آئينه بساخت ز مجموع كائنات * در وى بديد عكس جمال و جلال خويش
از نظم دل فريب خود از دفتر جمال * جمعى بكرد در صفت خط و خال خويش
1100
يك دفتر از مكارم اخلاق گرد كرد * مجموعهء بساخت ز حسن خصال خويش
كس در جهان نداشت ز احوال او خبر * آگاه كرد جمله جهان را ز حال خويش
با مغربى حكايت خود سر بسر بگفت * در مغربى چو ديد به حال مقال خويش
طوطى مثال خويش چو بيند در آينه * آيد هرآينه به سخن با مثال خويش
[ پرسيد يك سخن چو كسى غير ازو نبود * هم خويشتن بگفت جواب و سؤال خويش ] « 1 »
114
1105
مرا ز من بستان دلبرا به جذبه خويش * كه نيست هيچ حجابى مرا چو من در پيش
مرا ز سوى من و كائنات با خود كش * كزان طرف همه نوشست و زين طرف همه نيش
از آنكه با تو شدم دوست دشمن خويشم * كه هر كه با تو بود دوست هست دشمن خويش
طريق فقر و فنا را به من نما كه بود * طريق فقر و فنا بهترين ره اى درويش
چگونه يك قدم از خويشتن نهم بيرون * كه هست هستى من سد را هم از پس و پيش
1110
من از تو دور نبودم بههيچوجه ولى * فكند از تو مرا دور عقل دورانديش
تو با منى ز منت انفصال ممكن نيست * كسى چگونه شود منفصل ز سايه خويش
چو سايه تابع شخص است از جميع وجوه * مپرس از او كه ترا چيست دين و مذهب و كيش
چو سايه توام اى دوست لطف كن با من * مرا به هيچ حسابى بگير از كموبيش
دواى درد تو اى مغربى برون ز تو نيست * كه هم تو درد و دوايى و هم تو مرهم خويش
115
1115
مرا از روى هر دلبر تجلى مىكند رويش * نه از يك سوى مىبينم كه مىبينم ز هر سويش
هامش
( 1 ) - در نسخه ملك و سپه آمده