كشد هر دم مرا سوئى مكند زلف مهرويى * كه اندر هر سر مويى نمىبينم بجز مويش
ندانم چشم جادويش چه افسون خواند بر چشمم * كه در چشم نمىآيد به غير از چشم جادويش
فروغ نور رخسارش مرا شد رهنما ورنه * كجائى « 1 » برد مى سويش ز تاريكى گيسويش
از آن در ابروى خوبان نظر پيوسته مىدارم * كه در ابروى هر مهرو نمىبينم جز ابرويش
120
بياض روى دلجويش بصر را نور افزايد * سويدا را كند روشن سواد خال هندويش
درختان جمله در رقصند و در وجدند در حالت * مگر باد صبا بويى به بستان برد از بويش
به پيش مغربى هر ذره زانرو مشرقى باشد * كه از هر ذره خورشيدى نمايد پرتو رويش
116
تويى خلاصه اركان و انجم و افلاك * ولى چه سود كه خود را نمىكنى ادراك
تو مهر مشرق جانى به غرب جسم نهان * تو در و گوهر پاكى ، فتاده در گل « 2 » و خاك
1125
تويى كه آينه ذات پاك الهى * ولى چه سود كه هرگز نكردى آينه پاك
غرض تويى ز وجود همه جهان ورنه * لما تكون فى الكون كاين لولاك
همه جهان به تو شادند و خرم و خندان * تو از براى چه دايم نشستهاى غمناك
همه جهان به تو مشغول و تو ز خود غافل * همه غفلت [ تو خايف ] « 3 » اند و تويى باك
نجات تو به تو است و هلاك تو از تو * ولى تو باز ، ندانى نجات راز هلاك
هامش
( 1 ) - سپه كحاره مىبرد سويش
( 2 ) - سپه دل
( 3 ) - لندن غايب