1085
تا چون نسيم گل به دماغش گذر كند * آيد به ياد وصل گل و عهد سوسنش
باشد كه نشكند قفس جسم را ز شوق * مرغ روان مغربى آيد به مأمنش
112
تا شراب عشق از جام ازل كرديم نوش * تا ابد هرگز نخواهيم آمد از مستى به هوش
آمد آوازى به گوش هوش جان جان ما * ما بدان آواز تا اكنون نهادستيم گوش
از سماع قول كن وز نغمه روز الست * نيست جان ما دمى خالى ز افغان « 1 » و خروش
1090
ساقيا در ده شرابى كز شرار آتشش * چون خم مى ديگ دلها آيد از گرى به جوش
بادهء كز بهر آن صدره گرو كردست بيش * خويشتن را پير ما ، در پيش يار مىفروش
روى هر ساعت به نقشى مىنمايد آن نگار * مرد مىبايد كه تا بشناسد او را در نقوش
شد جمال وحدتش را كثرت عالم حجاب * روى او را نقشهاى مختلف شد روىپوش
كى تواند يافتن در پيش يار خويش بار * هر كه بار هر دو عالم را ببيند از ز دوش
1095
از زبان مغربى آن يار مىگويد سخن * مدتى باشد كه او شد از سخن گفتن خموش
113
نقشى به بست دلبر من بر مثال خويش * آراستش به زيور حسن و جمال خويش
هامش
( 1 ) - سپه فرياد