تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
تو گر ديده به دشت آرى توانى يار را ديدن * گهى در كسوت يار و گهى در شكل اغيارش
دلم هر دم به دلدارى ازآن‌رو مىشود مايل * كه در رخسار دلداران نمايد چهره دلدارش
شهى را دوست مىدارد گدايى مفلسى ز آن « 1 » شد * به عشقش فخر مىآرد نمىدارد « 2 » ازو عارش
مرا آشفته مىدارد خرد در حال هشيارى * الا اى ساقى باقى دمى بگذار هشيارش
1075
برآ از مشرق و مغرب الا اى مغربى يكدم * كه تا بىمشرق و مغرب به بينى شمس انوارش

111

چون دل فكند پيش تو خود را ميفكنش * او خود شكسته است ازين پيش مشكنش
تا شد دلم مقيم سر زلف دلبرت * از ياد رفت منزل و مأوا و مسكنش
دل آن‌چنان به ياد تو مشغول گشته است * گويى كه هيچ ياد نمىآيد از منش
اين مرغ جان كه طاير عالى نشيمنست * عمريست تا كه دور فتاد از نشيمنش
1080
بيچاره بهر دانه فرود آمد از هوا * در دام شد اسير پروبال و گردنش
مرغان اين چمن همه شب تا گه سحر * باشند در خروش ز فرياد كردنش
از گلشنى « 3 » چنان به چنين گلخنى فتاد * بگرفت سخت خاطر ازين حبس گلخنش
جانا « 4 » دل از مصاحبت تن ملول شد * پيوسته ماجراست شب و روز با منش « 5 »
يارا چو شد اسير قفس عندليب جان * گهگاه مىفرست نسيمى ز گلشنش
هامش
( 1 ) - سپه دان شد ( 2 ) - ملك نمىآرد ( 3 ) - سپه از گلشن چنان به چنين گلخنى رسيد ملك از چنان ( 4 ) - سپه جان را ( 5 ) - سپه - تنش