الا اى مغربى ز آنسان به جز جسمى نمىبينى * كه آن از خاك و از آبست و ز بادست و ز آتش
109
دل من آينه تو است مصفا دارش * از پى عكس رخ خويش مهيا دارش
1060
روى زيباى ترا آينه زيبا بايد * از براى رخ زيباى تو زيبا دارش
حيف باشد كه بود نقش من و ما در وى * از پى نقش تو بىنقش من و ما دارش
خلوت خاص پر از شورش و غوغا خوش نيست * خالى از ولوله و شورش و غوغا دارش
چون تماشاى رخ جويش درو خواهى كرد * پاك از بهر نظرگاه و تماشا دارش
چونك چوگان سر زلف ترا گوى بود * دايما گوى صفت بىسر و بىپا دارش
گاه مشتاقتر از ديده وامق سازش * گاه معشوقهتر از چهره عذرا دارش
1065
گر چو ساحل بود از موج مدارش خالى * و چو درياست پر از لولوى لالا دارش
مغربى مفرد و يكتاست دلارام مدام * مظهر اوست دلت مفرد و يكتا دارش
110
دلا گر ديدهء دارى بيا بگشا به ديدارش * ز رخسار پرىرويان به بين خوبى رخسارش
چو خورشيد پرىرويان هزاران مشترى دارد * مده او را بجز او را اگر هستى خريدارش
به بازار آمد آن دلبر ز خلوتخانه وحدت * تماشا را به بازار آ ببين بازى به بازاراش
1070
نگارم درگه خلوت نظر را دوست مىدارد * ز خلوت زان بصحرا شد كه تا بيند نظارش