تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
لقمه مردان نمىشايد بخورد طفل داد * سر سلطان را نشايد گفت هرگز با عسس
سر دريا را به قطره چند گويى مغربى * رو زبان « 1 » بر بند ازين گونه سخنها زين سپس

108

1050
چه مهرست آن نمىدانم كه عالم هست در آتش * چه چهرست آن نمىدانم كه آدم هست بر آتش
گهى نفىام كند كلى زمانى ساز دم مثبت * منم سرگشته و حيران ميان نفى و اثباتش
اگر او شمع مىباشد منش پروانه مىگردم * وگر مصباح مىگردد منم ناچار مشكاتش
منم چون محو در ذاتش صفاتش را كجا دانم * صفاتش را كسى داند كه نبود محو در ذاتش
از آن ترسا و گبر آمد درين ره كافر و ترسا * كه كرد آن خضر در عيسى و اين در عزى و لاتش
1055
اگر ذات و صفاتش را نمىبينى عيان بارى * ببين در مصحف آفاق و انفس جمله آياتش
بيا بر طور دل جانا كه تا واقف شوى ز آنجا « 2 » * ز حال موسى عمران و كوه طور و ميقاتش
ترا از لذت ديدار هرگز كى خبر باشد * كه ميلت جمله با حور است و بالذات جناتش
هامش
( 1 ) - سپه دربند ( 2 ) - سپه آنجا