تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
1035
[ چو چتر شاه عنان گشت و طرقوا برخاست * تو شاه را دگر از لشكر و سپاه مپرس ] « 1 »
ز اهل فقر و فنا پرس ذوق فقر و فنا * از آنك هست گرفتار مال و جاه مپرس
چو پا بصدق نهادى و ترك [ سر ] « 2 » كردى * اگر كلاه ربايند از كلاه مپرس
چو نيست حال من اى دوست بر تو پوشيده * دگر چگونگى حالم از گواه مپرس
چو مغربى برت اى دوست عذرخواه آمد * بلطف درگذر از جرم عذرخواه مپرس
1040
گناه هستى او محو كن چون محو كنى * گناه هستى او ديگر از گناه مپرس

107

مىكند بر دل تجلى مهر رويش هر نفس * تا كه گردد نور ماه دل ز مهرش مقتبس
هست او خورشيد و عالم سايه روآور به دو * چون به خورشيد آورى رو سايه ماند باز پس
آنچه عالم خوانمش خورشيد او را سايه است * در حقيقت سايه و خورشيد يك چيزند و بس
[ هست كس جز تو بسى اندر جهان تا تو كسى * هيچ‌كس جز تو نباشد چون تو باشى هيچ‌كس « 3 » ]
1045
چشم عنقا بين مگس را نيست زان بشناسدش * گرچه عنقا را به چشم خود عيان پند مگس
ديده بگشا بر سر خوان خليل اللّه نشين * بهره از سر خلت جويى نه از نان و عدس
بلبلا اندر قفس گلشن ز يادت رفته است * چند گويم قصه گلشن به مرغى در قفس
هامش
( 1 ) - در نسخه سپه دارد ( 2 ) - سر سپه لندن خود ( 3 ) - در نسخه سپه آمده