گر هزاران جامه پوشد قامت او هر « 1 » زمان * هر نظر هرگز نگردد ملتبس زان التباس
باده بىرنگ است ليكن رنگهاى مختلف * مىشود ظاهر درو از اختلاف جام و كاس
1025
گر شراب ناب بىرنگت همى بايد مدام * ديده را پررنگ ساقى دادنى بر كاس و طاس
در هزاران آينه هر لحظه رويش منعكس * مىشود تا شايدش ديدن ز راه انعكاس
از زبان جمله ذرات عالم مهر او * مىكند بر هستى خود هم ستايش هم سپاس
هر يكى از كثرت عالم كه مىبينى يكى است * پس ازين وحدت بدان وحدت توان كردن قياس
نور هستى جمله ذرات عالم تا ابد * مىكنند از مغربى چون ماه از مهر اقتباس
1300
چون اساس خانه توحيد بر فقر و فناست * جز كه بر فقر و فنا نتوان نهادن اين اساس
گر همىخواهى كه ره يا بى بكوى وحدتش * بگذر از خود يعنى از جان و دل و عقل و حواس
106
طريق مدرسه و رسم خانقاه مپرس * ز راه رسم گذر كن طريق و راه مپرس
طريق فقر و فنا پيش گير و خوش مىرو * ز پس نظر مكن و غير پيشگاه مپرس
ز تنگناى جسد چون برون نهى قدمى * بجز خطيره قدسى پادشاه مپرس
هامش
( 1 ) - سپه زيباى او