تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
گفتمش ديده من تاب جمالت آرد * گفت آرد چو شوم چشم ترا نور بشر
گفتمش هيچ توان در تو نظر كرد دمى * گفت آرى چو شوم جمله ذات تو نظر
955
گفتمش هيچ توان در تو رسيدن گفتا * در من آن كس برسد كه كند از خويش گذر
گفتمش هيچ ترا در دو جهان هست مثال * گفت در صورت و معنىات زمانى بنگر
گفتمش من چه‌ام و تو چه‌اى و عالم چيست * گفت من دانه‌ام و تو ثمر و كون شجر
گفتمش مغربىات در خور اگر هست بگو * گفت او روى مرا هست بوجهى در خور
رومىاش بهر تجلى طلبد مظهر پاك * نيست حالى بجهان پاك‌تر از وى مظهر

99

اى آخر هر اول وى اول هر آخر * وى ظاهر هر باطن وى باطن هر ظاهر
فى جان حمياكم ما غيركم شارب * فى حين محياكم ما غيركم ناظر
960
انوار جمال تو است در ديده هر مؤمن * دستار « 1 » جلال تو است در سينه هر كافر
فى صورت الاعيانى فى كسوة الاكوان * فى نشاة و الانسان فى الناظر و الناصر « 2 »
جز تو نبود ساجد جز تو نبود عابد * جز تو نبود شاهد جز تو نبود ذاكر
چون شكر توان كردن آن را كه بود خود را * هم منعم و هم منعم و هم نعمت و هم شاكر
قد صار لنا الطرف فى وجهكم و اللّه * قد ظل لنا « 3 » العقل فى حسنكم جابر
965
بىقوت و بىتابم بىقوت و خور و خوابم * من طرفك يا ساهر « 4 » من عينك يا ساحر
بر مغربى آن ساقى چون ريخت مى باقى * شد فانى و شد باقى شد غايب و شد حاضر

100

مىفرستد هر زمانى دوست پيغامى دگر * مىرسد بر دل ازو هر لحظه الهامى دگر
هامش
( 1 ) - سپه و استار ( 2 ) - سپه الناظر ( 3 ) - سپه - ان ( 4 ) - سپه ساحر