بيا بصيقل توحيد ز آينه بزداى * غبار شرك كه تا پاك گردد از زنگار
اگر نگار ز تو رونما طلب دارد * روان تو ديده و دل را به پيش او مىدار
جمال حسن ترا صد هزار زيب فزود * از آنكه حسن ترا مغربى است آينهوار
96
اى حسن ترا ديده ما گشته خريدار * گر ديده نباشد كه كند حسن « 1 » تو اظهار
930
خورشيد جمال همه خوبان جهان را * از ديده عشاق بود گرمى بازار
خود آينه در دو جهان حسن ترا نيست * درگاه تجلى بجز از ديده نظار
آن روى كه ديدست « 2 » كه او نور تو ديده است * نى نى كه به دو هست منور همه ابصار
هر ديده ازو هر نفسى ديده جمالى * زو تازه شده هر نفسى ديده و ديدار
بر هر نظرى كرده تجلى دگرگون * تا هر نظرى زو نظرى يافته هر بار
935
بر آينه ديده و دل اهل « 3 » دلان را * زو جلوه پياپى رسد اما نه بتكرار
روى از چه يكانست ولى گاه تجلى * بسيار نمايد چو بود آينه بسيار
اى گشته نهان از دلى و جان درش غيب * و استاده عيان بر سر هر كوچه و بازار
خواهى كه نماند بجهان مؤمن و كافر * لطفى بكن و پرده برانداز ز رخسار
حقا كه اگر پرده ز روى تو برافتد * از غير تو نه عين توان يافت نه آثار
940
گر باده ازينسان دهد آن ساقى سرمست * حقا كه نماند بجهان يك دل هشيار
تا مهر تو بر مغرب اسرار بتابيد * شد مغربى از پرتو او مشرق انوار
هامش
( 1 ) - سپه عشق
( 2 ) - ملك تو و سپه آن نور دو ديده است
( 3 ) - سپه نظر