بر لب يك جو مجو آن سرو رعنا را كه او * هر زمان باشد خرامان بر لب جويى دگر
بر سر كويى به حسنى جلوهگر ديديش رو * تا بحسن ديگرش بينى تو در كويى دگر
با وجود آنكه او را هيچ رنگ و بوى نيست * بينمش هر دم به رنگ ديگر و بويى دگر
گفته بود او مغربى را خوى ما بايد گرفت * چون بگيرد چونك « 1 » دارد هر زمان خويى دگر
103
از سواد الوجه فى الدارين اگر دارى خبر * چشم بگشا و جمال فقر و كفرنا نگر
1000
از سواد اين چنين كفر مجازى مردوار * سوى دار الملك آن كفر حقيقى كن سفر
كفر باطل حق مطلق را به خود پوشيدنست * كفر حق خود را به حق پوشيدنست اى پرهنر
تا تو دربند خودى حق را به خود پوشيدهء * با چنين كفرى ز كفر ما كجا يا بى اثر
چون به حق پوشيده گردى آنگهى كافر شوى * چون شوى كافر ز ايمان آن زمان « 2 » يا بىخبر
آنك از سرچشمه كفر حقيقى آب خورد * بحر كفر هر دو عالم بود پيشش چون سمر
1005
چون به كلى گشت در شمس حقيقى مستتر * بدر گرديد از ظهور نام خورشيد آن قمر
هامش
( 1 ) - سپه آنكه دارد
( 2 ) - سپه آنگهى