97
ديده سرگردان و نور ديده دايم در نظر * چشم در منظور و ناظر ليك از وى بىخبر
گرچه عالم را به چشم دوست بيند ديده ليك * از نظر پنهان بود پيوسته آن نور بصر
دل بسان گوى سرگردان و غافل زانك او * در خم چوگان زلف دوست دارد مستقر
945
نيست بيرون از خم چوگان زلفش يك زمان * دل كه چون گويى همىگردد درين ميدان بسر
من نمىدانم كه عالم چيست يا خود كيست آنك * عقل و نفس و جسم و چرخش خوانى و شمس و قمر
با همه سرگشتگى و جنبش و نور و صفات « 1 » * بىخبر گردون ز گردون ماه از مه خور ز خور
اى دل ار خواهى كه بينى روى دلبر را عيان * پاك و صافى ساز خود را وانگهى در خود نگر
در صفاى خويشتن بايد رخ دلدار ديد * زانك تو آئينهاى و دوست در تو جلوهگر
950
چونك مطلوب تو از تو نيست بيرون بعد از اين * مغربى در خويشتن بايد ترا كردن سفر
98
اندر آمد ز در خلوت دل يار سحر * گفت كس را مكن از آمدنم هيچ خبر
گفتمش كى ز تو يابم اثرى گفت آن دم * كه نماند ز تو در هر دو جهان رسم و اثر
هامش
( 1 ) - سپه - ضياء