تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
980
كسوت ديگر بپوشد جلوه ديگر كند * مظهر ديگر نمايد بهر اظهارى دگر
آن سهى سرو خرامان بر لب جوى جهان * آيد او قد بتان هر دم به رفتارى دگر
چشم مستش عين چشم دلبران گردد كه تا * مست چشم او شود هر لحظه هشيارى دگر
من نيم تنها گرفتار و اسير زلف او * زلف او دارد بهر مويى گرفتارى دگر
چشم جان را روى يار از چهره هر ماه روى * مىنمايد هر زمانى تازه ديدارى دگر
985
يك زمان از گفت‌وگو خالى نباشد در جهان * هر زمان از هر زبان باشد به گفتارى دگر
كار او عشقست و با خود عشق‌بازى مىكند * نيستش جز عشق با خود باختن كارى دگر
روى او را ديده گر صد بار بيند هر نفس * در پى آن باشد او تا بيندش بارى دگر
از زبان جمله ذرات عالم مغربى * مىكند بر مهر رويش هر دم اقرارى دگر

102

مىنمايد هر زمان روى از پرىرويى دگر * تا كشد هر دم گريبان من از سويى دگر
990
دل نخواهم بردن از دستش كه آن جان جهان * دل همىجويد ز من هر دم به دلجويى دگر
چون تواند دم ز آزادى زدن آن‌كس كه باد * هر زمانش مىكشد دربند گيسويى دگر
روى جمعيت كجا بيند به عمر خويشتن * آنكه باشد هر زمان آشفته رويى « 1 » دگر
سر بمحراب از براى سجده كى آرم « 2 » فرود * من كه دارم « 3 » قبله هر دم طاق ابرويى دگر
من به يك رو چون شوم قانع كه حسن روى او * مىنمايد هر دم از هر رو مرا رويى دگر
هامش
( 1 ) - سپه يار ( 2 ) - سپه آرد ( 3 ) - سپه دارد