تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
پرده بردار ز رخ تا كه روان حل گردد * هرچه بر من ز سر زلف تو مشكل گرديد
گر دلم آينه كامل رخسار تو نيست * عكس انوار رخت را ز چه قابل گرديد
روى يا روى تو آورد و از آن مقبل شد * هم از اقبال رخ توست كه مقبل گرديد
هر كه از كامل ما يافت نظر كامل شد * مغربى از نظر دوست كه كامل گرديد

95

920
نخست ديده طلب كن پس آنگهى ديدار * از آنكه يار كند جلوه بر او لو الابصار
ترا كه ديده نباشد كجا توانى ديد * به گاه عرض تجلى جمال چهره يار
اگر چه جمله جهان بر فروغ حسن وى است * ولى چو ديده نباشد كجا شوى « 1 » نظار
ترا كه چشم نباشد چه حاصل از [ شاهد « 2 » ] * ترا كه گوش نباشد چهء سود از گفتار
ترا كه ديده بود پرغبار نتوانى * صفاى چهره او ديد با وجود غبار
925
اگر چه آينه دارى تو از براى رخش * ولى چه سود كه دارى هميشه آينه تار
هامش
( 1 ) - سپه شود ( 2 ) - ملك و سپه شاهد و لندن ديدن است .