تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
905
آنكه دايم از جهان ما و من كردى كنار * عاقبت با ما و با من در ميان آمد پديد
صد هزاران گوهر اسرار و در معرفت * در جهان از موج بحر بىكران آمد پديد
از براى آنكه تا نشناسد او را غير او * موج دريا در لباس انس و جان آمد پديد
از زبان مغربى خود بحر مىگويد سخن * مغربى را بحر ناگاه از زبان آمد پديد

94

دل همه ديده شد و ديده همه دل گرديد * تا مرا دل و ديده ز تو حاصل گرديد
به اميدى كه رسد موج از آن بحر بدل * سالها « 1 » ساكن آن لجه و ساحل گرديد
منزلى به ز دل و ديده من هيچ نيافت * ماه من گرچه بسى گرد منازل گرديد
دل كه ديوانه زنجير سر زلف تو بود « 2 » * هم به زنجير سر زلف تو عاقل گرديد
[ قطع پيوند خود و هر دو جهان كرد دلم * سالها تا كه زمانى به تو و اصل گرديد ] « 3 »
عاقبت يافت در آن بند و سلاسل آرام * سالها گرچه در آن بند و سلاسل گرديد
915
مكر دستان و فريب و حيل پير خرد * پيش نيرنگ و فسونهاى تو باطل گرديد
هامش
( 1 ) - سپه عمرها ( 2 ) - سپه شد ( 3 ) - نسخه سپه