تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
895
رنجى بكش به قدر كه بىقدر و قيمتست * هر راحتى كه آن به كسى بىتعب رسيد
بىحرمت و ادب نرسد مرد هيچ جا * هرجا كه كس رسيد ز راه ادب رسيد
بىنسبت و نسب نشده كى رسى بدوست * اى دوست كس بدوست ز راه نسب رسيد ؟
برداشت مغربى سبب مغربى ز راه * تا بىسبب به حضرت آن بىسبب رسيد

93

گوهرى از موج بحر بىكران آمد پديد * هرچه هست و بود و مىبايد « 1 » در آن آمد پديد
900
گوهرى ديگر برون انداخت موجى از محيط * كز شعاعش معنى هر دو جهان آمد پديد
باز موجى از محيط انداخت بيرون گوهرى * كز صفاى او جهان جسم و جان آمد پديد
چونك موج و گوهر و دريا پياپى شد روان * در جهان از موج و گوهر بحر و كان آمد پديد
سر بحر بىكران را موج بر صحرا نهاد * گنج مخفى آشكارا شد نهان آمد پديد
اى كه مىجستى نشان بىنشان زحمت مكش * چون نشان بىنشان از بىنشان آمد پديد
هامش
( 1 ) - سپه از