خيال قامتت بر طرف چشمم * چو سروى بر لب جويى نمايد
ز خالت غارت تركاته آيد * اگر چه همچو هندويى نمايد
به چشم مغربى از غمره تست * هر آن سحرى كه جادو مىنمايد
91
بىنقاب آن جمال نتوان ديد * وز رخش جز مثال نتوان ديد
روى او را بزلف و خال توان * ديدنى زلف و خال نتوان ديد
به خيالش از آن شدم قانع * كه ازو جز خيال نتوان ديد
خود كمال و جمال روى ترا * بىحجاب جلال نتوان ديد
885
ذات مخفى است در صفات كمال * بىصفات كمال نتوان ديد
آفتابى است در ظلال نهان * زو به غير از ظلال نتوان ديد
نپذيرد زوال مهر رخش * مهر او را زوال نتوان ديد
همه گرد سراب مىگرديم * چونك آب زلال نتوان ديد
مغربى هيچ چيز از آن عنقا * بجز از پروبال نتوان ديد
92
890
شاهبتان و ماهرخان غرب رسيد * با قامت چو نخل و لب چون رطب رسيد
لب بر لبم نهاد روان گفت عاقبت * جانت بلب رسيد چو جانت بلب رسيد
چون جان تازه يافت لبم از لبان او * اى دل بيا كه موسم عيش و طرب رسيد
محبوب را نگر كه چه عاشقنواز شد * مطلوب را نگر كه به گاه طلب رسيد
اين سلطنت ز فقر و فنا گشت حاصلم * و اين ملك نيمروز مرا نيمشب رسيد