تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
860
جذبه حسن تو هر لحظه فزون مىگردد * تا مرا از من و وز هر دو جهان بربايد « 1 »
نيت ديدار ترا ديده ما شايسته * بهر ديدار تو هم ديده تو مىشايد « 2 »
مغربى تا شب هستى تو باقى باشد * روز خورشيد من از مشرق جان برنايد

89

رخت هر دم جمالى مىنمايد * ز حسن خود مثالى مىنمايد
مرا طاوس حسنت هر زمانى * ز نو پرى و بالى مىنمايد
865
جمالت را كمالاتيست بسيار * از آن هر دم كمالى مىنمايد
تجلى مىكند هر لحظه بر دل * دلم را طرفه حالى مىنمايد
گهى بر چرخ دل مانند بدرى * گهى همچون هلالى مىنمايد
مرا هر لحظه « 3 » از ذرات عالم * به تو راه وصالى مىنمايد
جهان بر عارضت چون خط و خالست * به چشم آن خطوخالى مىنمايد
به چشم مغربى غيرى محالست * كسى گويد محالى مىنمايد
871
ز خط و خال بگذر كان خيالست * به چشم جان خيالى مىنمايد

90

مهت هر لحظهء از كويى نمايد * هلال « 4 » آسام ابرويى نمايد
سر از جيب پرىروئى « 5 » برآرد * رخ از روى پرىرويى نمايد
بهر سوزان كنم هر سو « 6 » توجه * كه رويت هر دم از سويى نمايد
875
پريشان ز آن شوم هر دم كه زلفت * دلم را ره به گيسويى نمايد
به مويى صد هزاران دل ببندد * اگر زلفت سر مويى نمايد
مرا اندر خم چوگان زلفت * جهان و جان و دل كويى نمايد
هامش
( 1 ) - سپه بستايد ( 2 ) - مىبايد ( 3 ) - سپه ذره ( 4 ) - ملك از شام ( 5 ) - سپه پرىرويان ( 6 ) - هر دم - سپه