تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩

87

ساختى از عين خود غيرى كه عالم اين بود * نقشى آوردى برون از خود كه آدم اين بود
هر زمان آرى برون از خويشتن نقشى دگر * يعنى از درياى ما موج دما دم اين بود
بر نگين خاتم دل گشت نامت منتقش * دل ترا چون خاتم آمد نقش خاتم اين بود
850
جامع ذات و صفات و عالم آدم بكل * احمد آمد يعنى اين مجموع با هم اين بود
اسم اعظم را جز اين مظهر نباشد در جهان * بگذر از مظهر كه عين اسم اعظم اين بود
فاتح باب شفاعت خاتم روز رسل * آنكه فتح و ختم شد او را مسلم اين بود
آخر سابق كه نحن الآخرون السابقون * آنكه در كل آمده در كل مقدم اين بود
و آنكه جان مغربى را از دو عالم برگزيد * در حريم خدمت خود ساخت محرم اين بود

88

855
رخ زيباى ترا آئينه‌اى مىبايد * كه رخت را به تو زان‌سان كه تويى بنمايد
چون نظر بر رخ زيباى تو مىاندازم * حسن مجموع جهان در نظرم مىآيد
نيست مشاطه رويت بجز از ديده ما * حسن رخسار ترا ديده همىآرايد
ديده از ديدن خوبان جهان بر نبرد * هر كه بر روى تو يك لحظه نظر بگشايد
گوييا حسن تو هر لحظه فزون مىگردد * زانك هر لحظه مرا عشق همىافزايد