ابر فيضش چون ببارد بر زمين ممكنات * آن زمين را آسمانى پر ز ماه و خور كند
چون بتابد آفتاب حسن او بر كائنات * نور او از روزن هر خانهء سر در كند
در مظاهر تا شود ظاهر جمال روى او * هر دو عالم را براى روى خود مظهر كند
835
هر كه از جان شد غلام آستان قدس در گهى * حضرتش او را به رفعت شاه صد كشور كند
مغربى كر سر به فرمانش در آرد بندهوار * لطفش او را بر همه گردنكشان سرور كند
86
برون دويد يار ز خلوتگه شهود * خود را به شكل جمله جهان هم به خود نمود
اسرار خويش را به هزاران زبان بگفت * گفتار خويش را به همه گوشها شنود
در ما نگاه كرد هزاران هزار يافت * در خود نگاه كرد همه جز يكى نبود
840
در هر كه بنگريد درو غير خود نديد * چون جمله را به رنگ خود آورد در وجود
يك نكته گفت يار و ليكن بسى شنيد « 1 » * يك دانه كشت « 2 » دوست و ليكن بسى درود
خود را بسى نمود به خود يار جلوهگر * ليكن نبود هيچ نمودى چون اين نمود
از دست نيستى همه عالم خلاص شد * تا يار سر جهان در گنج نهان گشود
كس در جهان نماند كزو مايهء نبرد * آن مايه بود مايهء اصل و زيان و سود
845
با آنك شد غنى همه عالم ز گنج او * يك جو ازو نكاست نه در وى جوى فزود
چون مغربى هر آنكه بر آن گنج راه يافت * بگشود بر جهان كف بذل و عطا وجود
هامش
( 1 ) - سپه شنود
( 2 ) - سپه يار