تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
در هدايت داشت جانم مستى از جام لبش * در نهايت زان سبب ميل هدايت مىكند
دست زلفش گشت در تاراج ملك جان دراز * اين تطاول بين كه در شهر و ولايت مىكند
795
شكرها دارد دلم از لعل شكر بار او * گرچه از زلف پريشانش شكايت مىكند
خاطر شوريدگان زلف او را غمزه‌اش * گاه بر هم مىزند گاهى رعايت مىكند
چشم مست دلنوازش بين كه در مستى خويش * جانب دل را رعايت تا چه غايت مىكند
اين كفايت بين كه پيش خدمت جانان بصدق * هر كه يك دل مىبرد صد جان كفايت مىكند
هر كسى دارند از بهر حمايت حاميى * مغربى را چشم سرمستش حمايت مىكند

84

800
ز قدت سرو بستان آفريدند * ز رويت ماه تابان آفريدند
ز حسن روى تو تا بىعيان شد * از آن خورشيد تابان « 1 » آفريدند
ترا سلطانى كونين دادند * پس آنكه تخت و سلطان آفريدند
ز چشم فتنه جوى و دل‌فريب * هزاران چشم فتان آفريدند
از آن سرچشمه نوش حياتت * به گيتى آب حيوان آفريدند
805
ز خط و عارض و نور جبينش * شب و شمع و شبستان آفريدند
نبد مردى و ميدانى جهان را * كه او را مرد ميدان آفريدند
لب و دندان او را چون بديدند * درو ياقوت و مرجان آفريدند
هامش
( 1 ) - ملك رخشان