چو شعر مغربى در هر لباسى * بهغايت دلبر و موزون بر آمد
82
نشان و نام مرا روزگار كى داند * صفات و ذات مرا غير يار كى داند
كسى كه هستى خود را به حق نپوشاند « 1 » * دگر كسش بجز از كردگار كى داند
785
مرا كه نور نيم اهل نور كى بيند * مرا كه نار نيم اهل نار كى داند
چو من ز هر دو جهان رخت خويش برچيدم « 2 » * بروز [ محشر « 3 » ] اهل شمار كى داند
مرا كه نيست شدم در تو هست نشناسد * مرا كه هست توام هوشيار كى داند
به پيش آنكه يكى ديد صد هزار مگوى * نديده غير يكى صد هزار كى داند
كسى كه اسير دل و جان و عقل و نفس بود * مرا كه رستهام از هر چهار كى داند
790
ز مغربى خبرى كز حصار كون رهيد « 4 » * كسى كه هست اسير حصار كى داند
83
مى حديثى از لب ساقى روايت مىكند * با دل از سرمستى چشمش حكايت مىكند
از حديث مستى چشمش دلم سرمست شد * قصه مستان نگر تا چون سرايت مىكند
هامش
( 1 ) - سپه بپوشاند
( 2 ) - ملك - بر بندم
( 3 ) - ملك بروز حشر مرا در شمار كى داند - سپه محشرم ( لندن حشر )
( 4 ) - سپه - و لندن - رهيد