كجا به ملك سليمان و خاتمش نگرم * مرا كه مملكت فقر در نگين باشد
مرا كه جنت ديدار در درون دل است * چه التفات به جنات و حور عين باشد
كجا ز لذت ديدار او خبر يا بى * ترا كه ميل به شير و به انگبين باشد
770
بدوز ديده ز غير وانگهى به عين نگر * به عين كى نگرد هر كه غير بين باشد
به پيش ديده ما غير و عين هر دو يكى است * نظر چنين كند آنكس كه با يقين باشد
بيا و ديدهاى از مغربى به وام ستان * به بين كه هرچه بگفت او چنين « 1 » چنين باشد
81
ز دريا موج گوناگون بر آمد * ز بىچونى به رنگ چون بر آمد
چو نيل از بحر قومى آب گرديد * براى ديگران چون خون بر آمد
775
گه از هامون بسوى بحر شد باز * گهى از بحر بر هامون بر آمد
چو اين درياى بىچون موج زن شد * حبابآسا بر او گردون بر آمد
از اين دريا بدين امواج هر دم * هزاران گوهر مكنون بر آمد
چو يار آمد ز خلوتخانه بيرون * بهر نقشى درين بيرون بر آمد
به صد دستان نگارم داستان شد * به صد افسانه و افسون بر آمد
780
بدين كسوت كه مىبينيش اكنون * يقين ميدان كه او اكنون برآمد
بمعنى هيچ ديگرگون نگرديد * به صورت گرچه ديگرگون بر آمد
هامش
( 1 ) - ملك چنان