نقابى نيست رويت را به جز نور رخت دايم * نقابى گر بود مهر رخت را نور مىباشد
بما نزديك نزديكست و از ما دور دور آن رخ * كه از افراط نزديكى بهغايت دور مىباشد
جهان خورشيد او بگرفت وزو شد بىنصيب آنكس * كه چون خفاش از خورشيد ديدن كور مىباشد
بهجر خويشتن بايد طلب كردن وصال او * كه مرد وصل او دايم ز خود مهجور مىباشد
760
قصور و حور ولدان را نمىدانم ولى دانم * من آنكس را كه ولدان و قصور و حور مىباشد
كتاب جامع و فاضل ز ايزد كردهام حاصل * كه رطب و يابس عالم درو « 1 » مسطور مىباشد
در اسرارى كه مىگويم ازو دستور مىخواهم « 2 » * مرا در گفتن اسرار ازو دستور مىباشد
ز جام نرگس مست و لب ميگون آن ساقى * روان مغربى گه مست و گه مستور مىباشد
80
دلى كه با رخ و زلف تو همنشين باشد * مجرد از غم و شادى و كفر و دين باشد
765
بود ز كفر و ز اسلام بىخبر آن دل * كه زلف و روى تواش روز و شب قرين باشد
خرد ز بهر تفاخر ز خرمن آنكس * كه خوشهچين تو بودست خوشهچين باشد
هامش
( 1 ) - سپه آن
( 2 ) - سپه - مىجويم