745
براى اين دل بيچاره مغربى تو نگويى * چه چاره سازم اگر يار چارهساز نباشد « 1 »
78
مرا به فقر و فنا افتخار مىباشد * ز نام ملك غنا ننگ و عار مىباشد
مدام باده توحيد مىخورم ز آن رو * كه اين شراب مرا خوشگوار مىباشد
مزاج هر كسى اين باده برنمىتابد * ولى مزاج مرا سازگار مىباشد
ميان آنك تواش در كنار مىطلبى * على الدوام مرا در كنار مىباشد
750
دلى كه هست دلارام را درو آرام * ندانم از چه سبب بىقرار مىباشد
بگرد مركز توحيد مىكند دوران * دلم كه همچو فلك در مدار مىباشد
صفاى چهره او را كجا تواند ديد * دلى كه ديده او پرغبار مىباشد
دلست آينه آن چهره را ولى صافى * چگونه چهره نمايد كه تار مىباشد
بيا ز چشم دل مغربى به يار نگر * از آنك چشم دلش چشم يار مىباشد
79
755
رخت گرچه چو خورشيد فلك مشهور مىباشد * ولى هم « 2 » در فروغ خويشتن مستور مىباشد
هامش
( 1 ) - ملك دلنواز ( روضات الجنان ص 75 )
( 2 ) - سپه از