730
تا موج تو ما را نكشد جانب دريا * از ساحل خود جانب دريا نتوان شد
تا جذبه اويى نربايد من و ما را * هرگز نفسى بىمن و بىما نتوان شد
از مهر رخش سايه صفت پست نگشتم * اندر پى آن قامت و بالا نتوان شد
از رنگ دو عالم نشده پاك و مصفا * آئينه آن چهره زيبا نتوان شد
در خلوت اگر ديده ز اغيار نشد پاك * از خلوت خود جانب صحرا نتوان شد
735
بىديده نشايد به تماشا شدن اى دوست * تا ديده نباشد به تماشا به تماشا نتوان شد
چون مغربى از مشرق و مغرب نرهيده * خورشيد صفت مفرد و يكتا نتوان شد
77
اگر ز جانب ما ذلت و نياز نباشد * جمال روى ترا هيچ عز و ناز نباشد
ز سوز عاشق بيچاره است ساز جمالت * جمال را اگر آن سوز نيست ساز نباشد
به پيش ناز تو گر ما نياوريم نيازى * ميان عاشق و معشوق امتياز نباشد
740
بعشق ماست مطر ز لباس « 1 » حسن تو دايم * لباس حسن ترا به ازين طراز نباشد
كجا شود به حقيقت عيان جمال حقيقت * اگر مظاهر و آئينه مجاز نباشد
مجوى در دل ما غير دوست ز انك نيابى * از آنك در دل محمود جز اياز نباشد
نوازشى نتوان از كسى دگر طلبيدن * اگر چنانك دلارام دلنواز نباشد
به پيش عقل مگو قصههاى عشق كه آن را * قبول مىنكند آنك عشق باز نباشد
هامش
( 1 ) - جمال سپه