تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
720
شيرين‌لب او تا كه به گفتار درآمد * عالم همه پرولوله و شور و فغان شد
چون عزم تماشاى جهان كرد ز خلوت * آمد به تماشاى جهان جمله جهان شد
هر نقش كه او خواست بدان نقش بر آمد * پوشيد همان نقش و بدان نقش عيان شد
هم كثرت خود گشت و درو وحدت خود ديد * هم عين همين آمد و هم عين همان شد
جايى همه اسم آمد و جايى همگى رسم « 1 » * جايى همه جسم آمد و جايى همه جان شد
725
هم پرده برانداخت ز رخ كرد تجلى * هم پرده خود گشت و پس پرده نهان شد
اى مغربى آن يار كه بىنام‌ونشان بود * از پرده برون آمد و با نام و نشان شد
[ بر جوى جهان سرو روانش چو گرو كرد * صد سرو روان بر لب و بر جوى روان شد ] « 2 »

76

بىپرتو رخسار تو پيدا نتوان شد * بىمهر تو چون ذره هويدا نتوان شد
جز از لب تو جام لبالب نتوان خورد * جز در رخ تو واله و شيدا نتوان شد
هامش
( 1 ) - ملك جان ( 2 ) - در نسخه ملك آمده