تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
710

74

صبح ظهور دم زد و عالم پديد شد * مهر رخت ز مشرق آدم پديد شد
پوشيده بود روى تو در زير موى تو * چون بازگشت موى تو از هم پديد شد
جان و جهان كه در خم زلف تو شد « 1 » نهان * زلف تو از هر شكن و خم پديد شد
بر ملك نيستى لب لعلت كه بحر « 2 » كرد ؟ * يك دم دميد عالم از آن دم پديد شد
يك نكته گفت لعل تو شور از جهان بخاست * يك جرعه ريخت جام تو صد خم پديد شد
715
مجروح نيش غمزه مردافكن ترا * هم از لب چو نوش تو مرهم پديد شد
بر هر دلى كه گشت جمال تو جلوه‌گر * در وى هزار نقش دما دم پديد شد
تا شد يقين كه شاديت اندر غم دل است * دل را هزار خرمى از غم پديد شد
خورشيد آسمان ولايت ظهور يافت * تا مغربى ز مغرب عالم پديد شد

75

چون عكس رخ دوست در آينه عيان شد * بر عكس رخ خويش نگارم نگران شد
هامش
( 1 ) - بد - سپه ( 2 ) - سحر كه كرد و سحر گهى نسخه چاپى ،