اگر بتاخت سوى كائنات لشكر او * بگو كه از چه سبب اين غبار پيدا شد
700
اگر تو طالب سر ولايتى بطلب * ز مغربى كه درين روزگار پيدا شد
73
آنكس كه نهان بود ز ما آمد و ما شد * و آنكس كه نه ما بود و شما ما و شما شد
سلطان ز سر تخت شهى كرد تنزل * با آنك جز او هيچ شهى نيست گدا شد
آنكس كه ز فقر وز غنا هست منزه * در كسوت فقر از پى اظهار غنا شد
هرگز كه شنيده است ازين طرفه كه يك كس * هم خانه خويش آمد و هم خانه خدا شد
705
آن گوهر پاكيزه و آن در يگانه * چون جوش برآورد زمين گشت و سما شد
در كسوت چونى و چرايى نتوان « 1 » گفت * كان دلبر بىچونوچرا چون و چرا شد
بنمود رخ ابروى وى از ابروى خوبان * تا بر صفت ماه نو انگشتنما شد
در گلشن عالم چو سهمى سرو و چو لاله * هم سرخ كلاه آمد و هم سبز قبا شد
آن مهر سپهر ازلى « 2 » كرد تجلى * تا مغربى و مشرقى و نور « 3 » و ضيا شد
هامش
( 1 ) - سپه يافت
( 2 ) - از پى آن سپه
( 3 ) - ملك شمس