صداى خوان وصل يار بشنيد * به سوى خوان وصلش زان صلا شد
ز جان و از جهان بيگانه گرديد * كه تا با جان و جانان آشنا شد
دمى خالى نمىباشد ز دلدار * از آن كز بهر او خلوت سرا شد
680
ز حال مغربى ديگر نپرسيد * از آن ساعت كه از پيشش جدا شد
71
تا كه خورشيد من از مشرق جان پيدا شد * از فروغش همه ذرات جهان پيدا شد
تا كه از چهره خود با زبر انداخت نقاب * از صفاى رخ او كون و مكان پيدا شد
بود از كون و مكان نام و نشان ناپيدا * ناگه « 1 » از كون و مكان نام و نشان پيدا شد
تا به گفتار درآمد لب شيرين بتم * در جهان ولوله و شور و فغان پيدا شد
685
بود خاموش به گفتار درآمد عالم * به حديثى كه بتم ر « 2 » از زبان پيدا شد
بر لب جوى جهان تا كه خرامان بگذشت * از هواى قد او سرو روان پيدا شد
كفر و دين از اثر زلف و رخش گشت پديد * در جهان تا كه از آن سود و زيان پيدا شد
هامش
( 1 ) - تا گه سپه
( 2 ) - ملك به زبان