سكّان صحارى را سيراب كند هر دم * از فيض خود اين دريا ابرى كه برانگيزد
از گلشن جان و دل در حال فروشويد * گردى كه برو گهگه غربال هوا بيزد
اى مرد بيابانى بگريز ازين ساحل * زان بيش كه در دامن موجيت فروشويد « 1 »
670
چون مغربى پردل « 2 » پرورده اين بحرست * از بحر نينديشد وز موج نپرهيزد
70
دل از بند من بيدل رها شد * نمىدانم كرا ديد « 3 » و كجا شد
نگر كو دانه خال بتى ديد * از آن در دام زلفش مبتلا شد
هواى دلستانى داشت در سر * نمىدانم به عزم آن هوا شد
مگر بودش نهانى دلربائى * نهان از ما بر آن دلربا شد
675
صفايى داشت با خوبان مهوش * ازين جاى مكدر ز آن صفا شد
صداى ارجعى آمد به گوشش * پى آن نغمه و بانك و صدا شد
هامش
( 1 ) - سپه فروريزد ، ملك در آويزد
( 2 ) - سپه آنكس
( 3 ) - در ملك نيست